تبليغاتX
شاسوسا
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زير آيی و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت

را به پای نامردان بشکنی زمين و آسمانت را کفر ميگويی٬ نميگويی؟

خداوندا اگر در روز گرماگير تابستانی ٬ تن خسته خويش را بر سايه ديواری به خاک

بسپاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرين بينی



زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی

گويی؟!

خداوندا اگر با مردم آميزی شتابان در پی

روزی ز

پيشانی عرق ريزی شب آزرده و دل خسته

تهی

دست و زبان بسته بسوی خانه باز آيی

زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی

گويی؟!



خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو

ظلمت

را

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادی تو

خود گفتی

که نا مردمان بهشت را نميبينند ولی من با

دو

چشم خويشتن ديدم که نا مردمان ز خون

پاک

مردانت هزاران کاخ ميسازند

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو

ظلمت

را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان

حکم

فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب

خواهی

کرد ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر

با

نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان



مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه

شهوت

انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم

ها در

بستر فحشا می لغزد

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو

ظلمت

را تو خود سلطان تبعيضی تو خود فتنه

انگيزی اگر

در روز خلقت مست نميکردی يکی را

همچون من

بدبخت يکی را بی دليل آقا نميکردی

جهانی را

اينچنين غوغا نميکردی هرگز اين سازها

شادم نميسازد دگر آهم نميگيرد دگر بنگ

باده و ترياک آرام نميسازد شب است و ماه

ميرقصد ستاره نقره می پاشد

من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم

اگر حق است زدم زير خدايی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:29  توسط رضا | 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي... 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:24  توسط رضا | 

و اینچنین کرد کارو

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
                در آن يك شب خدايی من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
                   
ز خاك  عالم   كهنه  جهانی  نو  بنا  كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
                     
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او
                     
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
                    هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم                     كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
                       
وثاق  بندگی  را  از  رياكاری  جدا  كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
                 
خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
                        نه  تعيين  بهر  مردم  مقتدا  و  پيشوا  كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در هم عالم                              به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم                              خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
 
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
                   
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
                                  به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان                                  نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
                                      
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
                               
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
                           
به  مشتی  بندگان  آبرومند   اكتفا   كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
                              
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
 
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
                                  
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
                              
دگر  قانون  استثمار  را  زير  پا  كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
                                      
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
    
                     نه  جمعی  را  به  درد  بی  نوايی  مبتلا  كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
                                    
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
                                
گرفتاران  محنت  را  رها  از  تنگنا  كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
            
                         گره  از كارهای  مردم غم  ديده  وا  كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
     
                         به  الطاف  خدايی  درد  مردم  را  دوا  كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
                              
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول
   
                       نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
                                   
نشستم  فكر  كار  انتها  را  ابتدا  كردم

نكردم  اشتباهی  چون  خدای  فعلی  عالم
          
                     خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
                             
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
                                   
خدايا  در  پناه  می  جسارت  بر  خدا  كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
                                                   خداوندا   نفهميدم   خطا   كردم  ...

خدایا هرگز از مرگ نهراسیدیم تو هم ما را از مرگ نهراسان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:39  توسط رضا | 

.. به نام او ..

 

داستان ليلي :

 

 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.

خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.

خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و

گفت: كاش اين گونه نبود.

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.

ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.

ليلي! زندگي كن.

اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش برگشت.

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:27  توسط رضا | 

                          من به حال دل گریه می کنم ___ دل به حال من خنده می کند                                                                            

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.

 زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

 

 

 پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم

 و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.

پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:39  توسط رضا | 

اگه عاشق کسي شدي ...........

Shakespeare:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, she's yours,

If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.

شکسپير:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره

اگه برگشت كه ماله توئه

اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!

Optimist:

If you love someone,

Set her free....

Don't worry, she will come back.

خوشبين:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

نگران نباش، حتماً بر مي گرده

Suspicious:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, ask her why.

شکاک:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

اگه برگشت، ازش بپرس چرا

Impatient:

If you love someone,

Set her free....

If she doesn't come back within some time forget her.

ناشکيبا:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن

Patient:

If you love someone,

Set her free....

If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:

If you love someone,

Set her free....

If she comes back, and if you love her still,

Set her free again,

Repeat

خوشگذران:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،

دوباره ولش کن بره

دوباره....

C++ Programmer:

If (you-love (m_she))

m_she.free ()

If (m_she == NULL)

m_she = new CShe;

برنامه نويس C++

Animal-Rights Activist:

If you love someone,

Set her free…

In fact, all living creatures deserve to be free!!

فعال دفاع از حقوق حيوانات:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:

If you love someone,

Set her free…

Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second

Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....

وکلا:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از

" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... .

Bill Gates:

If you love someone,

Set her free…

If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.

بيل گيتس:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم

البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

Biologist:

If you love someone,

Set her free…

She'll evolve.

زيست شناس:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

حتما" متحول مي شه!

Statisticians:

If you love someone,

Set her free …

If she loves you, the probability of her coming back is high

If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.

آمارشناسان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،

اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله !

Salesman:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, deal!

If she doesn't, so what! "NEXT".

فروشنده:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"

Schwarzenegger's fans:

If you love someone,

Set her free …

SHE'LL BE BACK!

طرفداران آرنولد:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

"حتماً بر مي گرده"

Insurance agent:

If you love someone,

Show her the plan....

If she ever comes back, sign her up,

If she doesn't, keep follow up with her and never give up!

نماينده بيمه:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش برنامه رو نشون بده،

اگه برگشت، ثبت نامش کن،

اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

Physician:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, it's the law of gravity,

If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.

فيزيکدان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، اين قانون جاذبه است

اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.

Mathematician:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),

If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.

رياضيدان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)

اگه بر نگشت،

Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)

˜ه c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته.

Nowadays' style:

If You Love Someone,

Set it free …

If It Comes Back, It is yours

If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR

PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL

مدل امروزي:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، كه مال توئه!

اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!! يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه

If you love someone

WHY IN THE FIRST PLACE SET

HER FREE???

CARELESS IDIOT!!!

اگه عاشقه كسي شدي،

براي چي اصلاً ولش مي کني بره؟؟!! خنگه خدا!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:23  توسط رضا | 

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلي و دانش، همين گناهت بس

 

 

الله الله كه ندانم اين چه سودا بود كه بر ما برفت. ما بوديم و جام مي و ياد ساقي و كنج خرابات. ما بوديم و خرقه‌اي پشمينه و ذكر و تسبيح و اوراد. ما بوديم و گلگشت مصلي و آب ركن‌آباد. كس ندانست كدامين شيرپاك‌خورده بر ما وسوسه‌ انداخت كه غزليات خود با مسلك وب و بر مصحف وبلاگ بنويسيم و چنين بيهوده رنجي بر جان بخريم. خدايش خبه كناد!

بغير آن ‌كه بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو كه از عشقت چه طرف بربستم

در اين بلاگ نبشتن بود كه ما بسيار به تعب افتاديم و روزگار بر ما سخت شد و نادانان آن‌چه خود خواستند از آن يافتند نه آن‌چه در دل ما بود. تا آخرالامر به دادگاه فراخوانده شديم و در پيشگاه يكي قاضي ايستاديم كه مر او را آي‌كيو بسيار نازل بود.

در جايگاه متهمين ايستاديم و فوتي كرديم و قل هوالله خوانديم. خلايق نيز با آن قيافه‌هاي خنگ و شنگول همانند تماشاچيان سيرك‌هاي مونت‌كارلو در دادگاه جمع شده و نظاره مي‌كردند.

مستنطقي چركين جامه و كريه‌المنظر پيش آمد و كيفرخواست‌نامه‌اي قرائت كرد بدين شرح:

نام: خواجه شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي

نام مستعار: حافظ شيرازي

نام پدر: بهاءالدين

متولد: شيراز

متهم است به اشاعه‌ي فحشا، ارتباط نامشروع با زناني به اسم مستعار دلبر، ساقي و غيره و نيز لواط، شرب خمر و ترويج آن، ايجاد محافل لهو و لعب، اهانت به مقامات قضايي و كبار و قصد فرار به اسرائيل كه همه‌ي اينها را از طريق وبلاگ خود با نام «غزليات ديجيتال» اعتراف نموده است.

من تنها حيرت‌زده گفتم:

- به لا اله الا الله قسم كه زبان‌تان نمي‌‌دانم و ندانم كه چه مي‌گوييد. اينها همه اسرار الهي است و نه آن است كه شما مي‌گوييد و با آن تفأل مي‌زنيد. ما گوشه‌اي كنار آب ركن‌آباد، لپ‌تاپ بر زانو نشسته‌ايم و در اعتكافيم و اين بهتان‌ها ندانيم كه چيست.

مستنطق جيغ زد: ساكت! پس جرم افشاي اسرار مملكتي را به آن نيز اضافه كنيد. آقاي قاضي! متهم خودش را به ناداني مي‌زند و قصد هتك حرمت دادگاه را دارد. فلذا اشد مجازات او را خواستارم.

قاضي كه انگشتش را تا مغز در دماغ كرده بود، انگشتش را درآورد و در حال گرد كردن تكه‌اي از مغزش گفت: آقاي حافظ شيرازي! تمام ادله عليه شماست و اينها تنها گوشه‌هايي از شواهد و اعتراف شما در وبلاگ‌تان است. پس دفاع بيهوده است. اينها ضميمه پرونده است که در وبلاگ‌تان چندين مورد اعتراف به شرب خمر و اشاعه‌ي آن نموده‌ايد:

حافظا مي‌خور و رندي كن و خوش باش

دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

يا:

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

اي بي‌خبر از شرب مدام ما

ايضاً:

باده‌نوشي كه در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهدفروشي كه در او روي و رياست

و بسياري از اين دست. تازه در كمال پررويي و جسارت به قاضي نيز در اين باب اهانت نموده‌ايد:

 

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

بلكه از يرغوي ديوان نيز هم

 

و آخرالامر كفر گفته و اعتراف به مذهبي ساختگي كرديد كه خارج از چهارچوب و استانداردهاي ماست:

 

من نخواهم كرد ترك يار و جام مي

زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است

 

و ايضاً ده‌ها كفرگويي از اين نوع كه در وبلاگ خود نوشته و خلايق را با آن گمراه مي‌كنيد. گفتيم فيلترينگ يا يك پالايه يا قيف خفن روي وبلاگ‌تان ببندند كه نفس‌تان كيپ شود. اما مگر از رو رفتيد؟ شروع كرديد به نوشتن مطالبي درباره ارتباط نامشروع با زنان آن‌چناني با اسامي مستعار ساقي و دلبر و غيره و ذلك كه اينها تنها نمونه‌هايي است كه در پرونده آورده شده:

 

گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك

يا:

زهد من با تو چه سنجد كه به يغماي دلم

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌اي

و نيز:

تو كافردل نمي‌بندي نقاب زلف و مي‌ترسم

كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

و ايضاً:

از چار چيز مگذر، گر عاقلي و زيرك

امن و شراب بي‌غش، معشوق و جاي خالي

و نظير آن:

ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم

از بخت شكر دارم و از روزگار هم

 

و بخشي از عمليات جنسي خود با خانم معلوم‌الحال و مجهول‌الهويه‌اي به نام ساقي را با وقاحت اين گونه نوشته‌ايد:

 

رشته‌ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

 

كه برخي افراد بي‌حيا اين اخير را اين گونه نيز مي‌خوانند: دستم اندر پاچه‌ي ساقي سيمين‌ساق بود...

و نيز تشويش اذهان عمومي با نوشتن چنين ابياتي:

 

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت:

صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالمي

 

از شاهدبازي و فريب كودكان و مغبچگان كه بسيار گفته‌ايد و در حرمت دادگاه نيست كه بازگو كنم. تازه به اين شنايع قناعت نكرده مشغول تكه انداختن به مشايخ و كبار اعظم ما شده‌ايد كه جميعاً ظل‌الله و معصوم تا يوم‌القيامه هستند:

 

نشان اهل خدا عاشقي است، با خود دار

كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‌بينم

يا:

واعظان كاين جلوه بر محراب و منبر مي‌كنند

چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند

 

گفتم: يا ايهالقاضي القضات! من ندانم چه مي‌گوييد... اما در عجبم كه آن قصد فرار به اسراييل چه صيغه‌اي باشد؟

گفت: همين اعتراف شما كافي است:

 

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

 

گفتم: مقصود از ملك سليمان، سرزمين بني‌اسرائيل نيست ايهاالناس!

قاضي با چكشي روي ميز زد و گفت: خاموش! مقصود همين است كه ما مي‌گوييم ولاغير!

***

بدين گونه ما محكوم به چندين بار اعدام با اعمال شاقه و سپس حبس ابد شديم. خدايش بيامرزد این را كه گفته بود: يا عيسا مسيح! خوب شد امروز نبودي وگرنه افراطيون مسيحي به صليبت مي‌كشيدند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:30  توسط رضا | 

سرنوشت

 زمان چيزی است که باید پذيرای اش باشيم.

غيرقابل انتظاری که گاهی هراسانیده ام.

تنها هماندم که احساس می کنم هر آنچه واقع می شود بی هیچ دليلی است،

همه چيز در جای خودش قرار می گيرد.

می دانم که هیچ راهی برای اجتناب از درد نیست، دردی که در آن غوطه می خوریم،

تا بیابیم نیمه حقیقی خویشتن را را.

سرنوشت است آنچه جمله گی در پی اش ایم.

سرنوشت است که انتظار می کشد،

                                                  تو را و مرا.

باور دارم که آنسوی سردرگمی ها، حقیقت است که انتظارم را می کشد.

آنسوی موانعی که با آن مواجه ام،

زندگی مان را ارزش می بخشم و به آن اعتماد می کنم به سال هایی که می پرسیدم،

از چه رو چنین است زندگی ام؟

آرزو می کنم که می توانستم زمان را بازگردانم،

تا روح های مان به هم بپیوندند.

می دانم که هیچ راهی برای اجتناب از درد نیست، دردی که در آن غوطه می خوریم،

تا بیابیم نیمه حقیقی خویشتن را را.

سرنوشت است آنچه جمله گی در پی اش ایم.

سرنوشت است که انتظار می کشد،

                                                  تو را و مرا.

 

 چاک شلداینر                                                                                                                             

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 16:47  توسط رضا | 

ساقي خمار آلوده ام ... بگشا در ميخانه را

قربان چشم مست تو ... لبريز کن پيمانه را

ساقي ... ساقي ....

نيم مستم کردي اي ساقي ... من ساغر بدست

يا مده مي.... يا مرا چون چشم خود كن مست مست

ساقي ... ساقي ....

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري... قدر گل بلبل بداند، قدر قنبر را علي...

كاش ديگر دست من گيري كه افتادم ز پا

کاش دست از ناز برداري که من رفتم ز دست

. ساقي.... ساقي......................... ساقي ساقي.....

اينم يه شعر خيلي باحال از ديوان شمس تبريزي ( کار حضرت مولانا )

 

بازآمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم  هفت اختر بي?آب را کاين خاکيان را مي خورند از شاه بي?آغاز من پران شدم چون باز من ز آغاز عهدي کرده?ام کاين جان فداي شه کنم امروز همچون آصفم شمشير و فرمان در کفم  روزي دو باغ طاغيان گر سبز بيني غم مخور من نشکنم جز جور را يا ظالم بدغور را هر جا يکي گويي بود چوگان وحدت وي برد گشتم مقيم بزم او چون لطف ديدم عزم او چون در کف سلطان شدم يک حبه بودم کان شدم  چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهي گر پاسبان گويد که هي بر وي بريزم جام مي  چرخ ار نگردد گرد دل از بيخ و اصلش برکنم خوان کرم گسترده?اي مهمان خويشم برده?اي ني ني منم سرخوان تو سرخيل مهمانان تو اي که ميان جان من تلقين شعرم مي کني از شمس تبريزي اگر باده رسد مستم کند       وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم  هم آب بر آتش زنم هم باده?هاشان بشکنم  تا جغد طوطي خوار را در دير ويران بشکنم  بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشکنم  تا گردن گردن کشان در پيش سلطان بشکنم  چون اصل?هاي بيخشان از راه پنهان بشکنم  گر ذره?اي دارد نمک گيرم اگر آن بشکنم  گويي که ميدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم  گشتم حقير راه او تا ساق شيطان بشکنم  گر در ترازويم نهي مي دان که ميزان بشکنم  پس تو نداني اين قدر کاين بشکنم آن بشکنم  دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم گردون اگر دوني کند گردون گردان بشکنم  گوشم چرا مالي اگر من گوشه نان بشکنم جامي دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم من لاابالي وار خود استون کيوان بشکنم 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:47  توسط رضا | 

خانه کوچک

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من ارام

                                       ارام

 

خش خش گامهای تو تکرارکنان

می دهد ازارم و

من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

که چرا

 

_خانه کوچک ما

                    سیب نداشت...!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:6  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در زندگی زخم هایی است که روح انسان را مثله خوره در انزوا میتراشد این دردها را نمیتوان به کسی گفت واگر بگویی باور نمیکنند و می گویند عجیب و استثنایی است .....

نوشته های پیشین
آذر 1387
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
سیاوش قمیشی
کلبه ی هشتم عشق
فریدون فروغی
يکي بود يکي نبود
سکوت
سکوت دل
دلسوخته
پسر ارتا
عسل
عشق دور افتاده
پرنیا
گریه های شبانه
از گذر گل تا دل...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM